تبليغاتX
قهوه ی آرامش...

قهوه ی آرامش...
کسی راز مرا داند؟...


چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری

نه به انتظار یاری نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سربرآرم

منم آن درخت پیری که نداشت برگو باری

به غروب این بیابان بنشین غریبو تنها

 بنگر وفای یاران که رها کنند یاری.التماس دعا

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 19:59 توسط مرضیه |


چه افتاد این گلستان را چه افتاد  ؟                 

 که آیین بهاران رفتش از یاد

چرا خون میچکد از شاخه ی گل؟                     

 چه پیش آمد کجا شد بانگ بلبل؟

چه درد است این؟ چه درد است این؟چه درد است؟

که در گلزار ما این فتنه کرداست؟

چرا در هر نسیمی بوی خون است؟                 

 چرا زلف بنفشه سرنگون است؟

چرا پروانگان را پر شکسته است؟                    

چرا هر گوشه گرد غم نشسته است؟

مگر خورشیدو گل را کس چه گفته ست؟

که این لب بسته و آن رخ نهفته ست؟

هنوز اینجا جوانی دلنشین است. 

هنوز اینجا نفس ها آتشین است...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 17:41 توسط مرضیه |


دوزخ روح ...

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 12:35 توسط مرضیه |


نی شکسته

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 12:23 توسط مرضیه |



بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید
دیرن خانه غریبند ، غریبانه بگردید

یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود
جهان لانه ی او نیست پی لانه بگردید

یکی ساقی مست است پس پرده نشسته ست
قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید

یکی لذت مستی ست ، نهان زیر لب کیست ؟
ازین دست بدان دست چو پیمانه بگردید

یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد
به دامش نتوان یافت ، پی دانه بگردید

نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
همین جاست ، همین جاس ، همه خانه بگردید

تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد
گرم باز نیاورد ، به شکرانه بگردید(همان دوست شمایید...در این خانه بگردید...)

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 21:17 توسط مرضیه |


بهار دل انگیز

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 0:40 توسط مرضیه |


شمع آن همدم دیرینه ی من

سوختن ها را ایینه من

همه شب سوختنی چون من داشت

نه فغان داشت و نه شیون داشت..

همه شب سوختو آواز نکرد

به شکایت دهنی باز نکرد..

شمع که از سوختنش پروا نیست

 که در این سوختن او تنها نیست..

مرگ اگر اخر این ره چه اوست

نیز پروانه ی او همره اوست...

به ازان چیست که دو یار به هم رهسپارند سوی ملک عدم.

نه یکی مانده گرفتارو نژند وان دگر رفته رها گشته زبند.

شمع اشکی دو بیافشاندو بمرد روشنایی بشدو سایه ببرد..

باز من ماندمو این شامه سیاه

اه از بخت سیه کار من اه.....(مرضیه)

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 19:48 توسط مرضیه |


در این سرای بی کسی کسی به در نمیزند...

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند...

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار..

دریغ کس کسی به این سپیده سر نمیزند..

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 19:42 توسط مرضیه |


کی آرزوشه من و تو تهی بشیم و بی نصیب

بهارمون خزون بشه در آرزوی طعم سیب.

سر کوچه هامون پسرا رنگ بطالت بپوشن.

دخترا تو خیابونا عروسک کوکی بشن.

چقدر ریا چقدر فریب اینکارا که زرنگی نیست.

یگانگی چه عیبی داشت مذهب ما دو رنگی نیست.

تو خلسه های بی شهود

تو لحظه های بی فروغ

شیشه مون از جنس فریب

آیینه مون از نوع دروغ

این همه نیرنگو بزک به صورت ما نمیاد

چشمی که حقو می بینه عینک دودی نمی خواد.

کی بود ؟چی بود ؟چی پیش اومد؟

کی دستو بالمونو بست؟

حرمت آسمونو تو نگاه خسته مون شکست؟

حالا منو تو موندیمو دنیای خاکسترمون

با حسرت آسمون آبی بالا سریمون.

(مرضیه با قهوه همیشگی......)

چشم دگرم...

یک چشم من از درد جدایی بگریست

                                             چشم دگرم بخیل بودو نگریست

چون روز وصال شد من او را بستم

                                            گفتم نگریستی و نباید نگریست.....(مرضیه)

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 18:19 توسط مرضیه |


هوا بس ناجوانمردانه سرد است.....زمستان است

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387 17:53 توسط مرضیه |


سلامم را تو پاسخ گوی.....

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفتن،

سرها در گریبان ست.

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید، نتواند،

که ره تاریک و لغزان ست.

وگر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان ست....

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک.

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس که اینست،پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور و نزدیک ؟

رفیقان جوانمرد من ! ای ترسان پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سردست ...آی..

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای! 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387 17:37 توسط مرضیه |


من آمدم به سویت تو هم خدایی کن

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 17:3 توسط مرضیه |


 

یارب بدلم غیر خودت جا مگذار

               در دیده ی من گرد تمنا مگذار             

                                گفتم گفتم ز من نمی آید هیچ

                                                  رحمی رحمی مرا به من وامگذار...

                                                                       (مرضیه  با فنجانی از آرامش)                  

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 16:50 توسط مرضیه |


از ابر بهار،کوه و صحرا خیس است!

آنجا که کویر بوده، حتی خیس است !

باران هم اگر نبارد، از اشک دو چشم

در خلوت شب، کتابِ کبری خیس است! (اینم آرامش دیگه چی میخواید)

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 18:9 توسط مرضیه |


آبرو رفته...

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387 15:8 توسط مرضیه |


سلام به رهگذران کوچه ی تنهایی هام.....

 (این پستمو تا هر جایی که میتونین با لحنه نفرت بخونین... )

می خوام انتقام بگیرم .....از کی؟

از همونایی که

 

دوستی کردم براشون، دشمن گشتن

همه به چشم من سوزن گشتن

با همه خلق جهان یار شدم

ولی تارسیدن به من، مار شدن

مردمی کردم به نامردم ها

ولی نیش ها خوردم ازین کژدم ها

متنفرم از آدمایی که...

از می غفلت مست اند

فارغ از هرچه بلند و پست اند

می ز هر جام که شد می نو شند

با بد و نیکه جهان می جوشند

هر شبی با صنمی دمسازند

هر دمی دل به کسی می بازند

نه به ناکامی من می میرند

هر کجا هست گلی می چینند..

این بار مثله همیشه نوشته ام شعر نیست حرفه دله...

من دیگه تو این دنیای پر از گرگ به عشق اعتقاد ندارم یعنی مطمئنم دیگه کسی عاشق نمیشه ...عشقش یا هوسه یا دیوونگی یا افکار کثیف ....

(آی دختره آی پسره تو سریع خام نشی تا بهت گفت دوستت داره سریع عاشقش نشی  کی میدونه تو دله اون نانجیب چی میگذره چه دروغایی که نمیگه تا بهت دست بزنه....)

این پستمو نوشتم تا به سواله بعضی ها که بهم میگن:( چرا تو وبت اینقدر حرف از تنهایی و غمه؟) پاسخ بدم ....

آخه چطور میشه تو این دنیای کثیف که همه برای رسیدن به نیازهاشون دست به هر کاری میزنن شاد بود و احساسه خوشبختی کرد..

چطور میشه از ترسه این که نکنه بعضی آدما بهت نگاهه بد بکنن تو دخمه ی خودت بمونی و دم نزنی...

متنفرم از آدمای حوس بازو بی همه چیز که فکر میکنن به خاطره لذته خودشون

میتونن دامنه پاکه یه معصومو به لجن بکشن......(مرضیه این دفعه آرامش نداره)مرضیه بدون آرامش.(این دفعه من به یه قهوه ی آرامش نیاز دارم برام بیارید که دارم از نفس میفتم...)

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387 14:18 توسط مرضیه |


شب تنهایی و روز غم من

کیست جز سایه من همدم من؟

نوز نشکفته چرا پژمردی؟

شاد ناگشته ز غم افسردی..

شد خزان تازه بهار تو چرا ؟

زود آمد شب تار تو چرا؟

عشق ناباخته بد نام شدی

دل نپرداخته ناکام شدی

کس ندیدم به ناکامی تو

عاشقی نیست به بد نامی تو .....

سایه تنهایی من....تنها همدم من...چرا خون میچکد از شاخه ی گل؟

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387 10:41 توسط مرضیه |


دارو ندارم ماله تو ....

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387 10:7 توسط مرضیه |


 

شب های ملال آور پاییز است

هنگام غزل های غم انگیز است

 

گویی همه غم های جهان امشب

در زاری این بارش یکریز است

 

خاکستر خاموش مبین مارا

باز آ که هنوز آتش ما تیز است

 

این دست که در گردن ما کردند

هشدار که با دشنه ی خونریز است

 

سهل است که با سایه نیامیزند

ماییم و همین غم که خوش آمیز است....

(خزان را دوست میدارم گرچه بی روح و سرد است.)

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387 9:57 توسط مرضیه |


ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر.........اگه شونت تکیه گاهه من چرا تنها شدم؟...

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387 9:55 توسط مرضیه |