تبليغاتX
قهوه ی آرامش...

قهوه ی آرامش...
کسی راز مرا داند؟...


 

شب های ملال آور پاییز است

هنگام غزل های غم انگیز است

 

گویی همه غم های جهان امشب

در زاری این بارش یکریز است

 

خاکستر خاموش مبین مارا

باز آ که هنوز آتش ما تیز است

 

این دست که در گردن ما کردند

هشدار که با دشنه ی خونریز است

 

سهل است که با سایه نیامیزند

ماییم و همین غم که خوش آمیز است....

(خزان را دوست میدارم گرچه بی روح و سرد است.)

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387 9:57 توسط مرضیه |


ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر.........اگه شونت تکیه گاهه من چرا تنها شدم؟...

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387 9:55 توسط مرضیه |


 

 غمناکم و از کوی تو با غم نروم

                                               جز شاد و امید وار و خرّم نروم

از درگه همچون تو کریمی هرگز

                                             نومید کسی نرفت و من هم نروم...........(تنهام نزار)

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387 9:48 توسط مرضیه |


 

(1)

گلدان شکسته ام، ترک روی ترک

یک روز چو مرهمی و یک روز نمک !

                                            ای عشق مگر مسخره ی دستِ توام

                                             برگرد برو ،هی به جهنم به درک!

(2)

شب که برسد ستاره برمی گردد!

این رفته به یک اشاره بر می گردد!

                                          دل مثلِ کبوترِحرم می ماند

                                          هر جا برود دوباره بر می گردد!..........

(3)

بیهوده گرفته اید دنبالم را

جادوی کسی بسته پرو بالم را

                                         از زرد به سرخ می رسیدم اما

                                        چیدند ز شاخه نیمه ی کالم را......

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 19:15 توسط مرضیه |


دختر خوابیده در مهتاب

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 19:13 توسط مرضیه |


 

دختری خوابیده در مهتاب

چون گلِ نیلوفری بر آب

خواب می بیند

خواب می بیند که بیماراست دلدارش

وین سیه رویا ، شکیب از چشمِ بیمارش

باز می چیند.

می نشیند خسته دل در دامنِ مهتاب

چون شکسته بادبانِ زورقی بر آب

می کند اندیشه با خود:

    از چه کوشیدم به آزارش؟

وز پشیمانی سرشکی گرم

می درخشد در نگاهِ چشمِ بیدارش.

روزِ دیگر

 باز چون دلداده می مانَد به راهِ او

روی میتابد ز دیدارش

می گریزد از نگاهِ او

باز می کوشد به آزارش.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 19:8 توسط مرضیه |


 

نقل از امام صادق:

خداوند کسی را نیافرید مگر اینکه در بهشت منزلی ودر جهنم هم منزلی برایش خلق فرمود:پس هنگامی که اهل بهشت را در بهشت و اهل آتش را در آتش قرار داد منادی ندا میدهد که ای اهل آتش !

بیایید، و آنها را بر کنار آتش می آورد و از منازل آنها درآتش پرده بر می دارد سپس به آنها گفته میشود ،( این است آن منزلی که در صورت

عصیان پروردگارتان وارد آن می شدید).........سپس ندا می دهند:

(ای اهل جهنم سرهایتان را بالا کنید و منزلتان را در بهشت بنگرید.)

آنها، سرهایشان را بالا می کنند و منزلشان را در بهشت می نگرند.

پس به آنها گفته میشود این است آن منازلی که در صورت اطاعت از پروردگارتان وارد آن می شدید . پس بهشتیان میراثشان (جهنم) را به جهنمیان فعلی می سپارند و جهنمیان هم میراثشان (بهشت خود را )به بهشتیان فعلی می سپارند واین است قول خدای عزّوجلّ....... (آرزوی جایگاه زیبا در بهشت را برای شما عزیزان دارم)

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 18:37 توسط مرضیه |


 

فنجان قهوه سرد شد اما نیامدید

یااینکه من ندیدمتان ،یا نیامدید

یک میز با دو صندلی وچند کاج پیر

یک جفت چشم منتظر...... اما نیامدید

یکسال روزنامه ی هر روز و هیچ گاه

در تیتر های صفحه ی فردا نیامدید !

بیهوده دلخوشم همه ی روزها گذشت

حتی غروبِ روزِ مبادا نیامدید!

اینجا دلم فسیل شد اما  کسی ندید

حتی شما برای تماشا نیامدید !

حالا اگر به فرض که دنیا دلِ من است

انگار هیچ وقت به دنیا نیامدید ...!!!

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 10:55 توسط مرضیه |


 

نمیدانم چه میخواهم بگویم

زبانم در دهان باز بسته ست .

درِ تنگِ قفس بازست وافسوس

که بالِ مرغِ آوازم شکسته ست.

 

نمیدانم چه میخواهم بگویم

غمی در استخوانم می گدازد.

خیال ناشناسی آشنا رنگ

گهی میسوزدم گه مینوازد.

 

درون سینه ام دردی ست خون بار

که همچون گریه می گیرد گلویم.

غمی آشفته، دردی گریه آلود....

نمیدانم چه میخواهم بگویم.....(مرضیه پرازآرزوی محال)

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 10:54 توسط مرضیه |


 یا رب فرجی فرما.........

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387 9:54 توسط مرضیه |


یا رب.........

یا رب تو چنان کن که پریشان نشوم

محتاج به بیگانه و خویشان نشوم

 

بی منت خلق خود مرا روزی ده

تا از در تو بر در ایشان نشوم

 

یارب مکن از لطف پریشان مارا

هر چند که هست جرم و عصیان مارا

 

 ذات تو غنی و ما همه محتاجیم

محتاج به غیر خود مگردان مارا ...(الهی آمین )

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387 9:46 توسط مرضیه |


آواز غم

در من کسی پیوسته می گرید

این من که از گهواره با من است

این من که بامن تا گور همراه است...

 

دردیست چون خنجر

یا خنجری چون درد

 همزاد خون در دل.........

 

ابریست بارانی

ابری که گویی گریه های قرن ها را در گلو دارد

ابری که در من یکریز میبارد.

 

شب های بارانی

او با صدای گریه اش غمناک میخواند

رودیست  بی آغازو بی انجام

با، های های گریه اش در بی کران دشت میراند.

 

کی مهربانی باز خواهد گشت؟

نه،مهربانی آغاز خواهد گشت.....

 

دردیست چون خنجر یا خنجری چون درد

این من که در من پیوسته می گرید ....در من کسی آهسته می گرید....(مرضیه)

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387 9:42 توسط مرضیه |


انتظار

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387 22:13 توسط مرضیه |


خواب آیینه                                                                               

نقش او در دل چه زیبا می نشست

سنگدل آیینه مارا شکست

 

آیینه صد پاره شد در پای دوست

باز در هر پاره عکس روی اوست

 

آیینه در عشق بازی صادق است

آیینه یک دل، نه صد دل عاشق است

 

سال ها آیینه بی تصویر ماند

آه کاین بی روشنایی دیر ماند

 

مانده در کنج شبستان بی صبور

دیده ی بیدارش از دیدار دور

 

روزگارش چهره پوشید از غبار

 تا چه ماند از غبار روزگار

 

شامگاهان با شفق خون میگریست

صبحدم بی مهر افزون میگریست

 

از گذار سایه های ابر و دود

فکر رقص شعله اش در می ربود

 

ناگهان برقی زد آن چشم سیاه

آیینه لرزید در دل ازان نگاه

 

گفت اینک وقت دیدارم رسید

سرمه سای چشم بیدارم رسید

 

آه ای آیینه این روز تو نیست

پشت این صبح دروغین تیره گیست ....

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387 21:45 توسط مرضیه |


 خدایا صدامو بشنو...من تنهام اگه تنهام بذاری تنهاترینم.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387 17:2 توسط مرضیه |