تبليغاتX
قهوه ی آرامش...

قهوه ی آرامش...
کسی راز مرا داند؟...


باران جر جر بود و ضجه ي ناودانها بود

و سقف هايي فرو مي ريخت

افسوس آن سقف بلند آرزوهاي نجيب ما

و آن باغ بيدار و برومندي که اجشارش

در هر کناري ناگهان ميشد صليب ما ...افسوس

انگار در من گريه ميکرد ابر

من خيسو خواب آلود

بغضم در گلو چتري که دارد ميگشايد چنگ

انگار بر من گريه مي کرد ابر
.
.
مرضيه:   باز باران مي بارد

 پنجره  باز بود

نگاهم را خيره بر قطرات ويا اشک کردم...

خيره تر ديدم

صداي ناله و شيون آسمان دلم را مي لرزاند

و انگار دردي خونين بود

باز مي بارد

کاش صداي قطرات باران و تازيان او بر سقف بلند تر بود
 
تا صداي تيک تاک ساعت روي ميز را نميشنيدم

پنجره بلاگير باران شد...

به درون آمدمو پنجره ها را بستم ...

باز اين جمله يا شعر کهنه بر زبان چرخيد

باران

شيشه ي پنجره را باران شست ،از دل من اما چه کسي نقش تو را خواهد شست...

مرضیه...۲۶/۶/۸۸   ۱۵:۳۰ساعت

باز باران جر جر پشت خانه ی هاشمو هاجر...

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 18:29 توسط مرضیه |


گاهي بايد انديشيد..

گاهي شايد کم باشد

ما از خاکيم

خاک که  مورد توجه خداوند است

که مرا و تورا درست کند از گل

و ما باز در خاک فرو رويم

واين جسم است و روح جز آن را ميبيند

پس نهراسيم

 و  تلاش را براي مرگ بهتر مانند زندگي بهتردريغ نکنيم...
.
.
.
نه هراسي نيست ،

پيش ما ساده ترين مسئله اي مرگ است

مرگ ما سهل تر از کندن يک برگ است 
                                                          
من به اين باغ مي انديشم که يکي پشت درش با تبري تيز کمين کرده است.
.
.
ويا اينکه.
.
.
آنها که کهنه شدند و اينها که نواند       هرکس بمراد خويش يک تک بدوند

اين کهنه جهان به کس نماند باقي            رفتندو رويمو ديگر آيندو روند.  . .

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 18:9 توسط مرضیه |