تبليغاتX
قهوه ی آرامش... - این روزها...

قهوه ی آرامش...
کسی راز مرا داند؟...


کی آرزوشه من و تو تهی بشیم و بی نصیب

بهارمون خزون بشه در آرزوی طعم سیب.

سر کوچه هامون پسرا رنگ بطالت بپوشن.

دخترا تو خیابونا عروسک کوکی بشن.

چقدر ریا چقدر فریب اینکارا که زرنگی نیست.

یگانگی چه عیبی داشت مذهب ما دو رنگی نیست.

تو خلسه های بی شهود

تو لحظه های بی فروغ

شیشه مون از جنس فریب

آیینه مون از نوع دروغ

این همه نیرنگو بزک به صورت ما نمیاد

چشمی که حقو می بینه عینک دودی نمی خواد.

کی بود ؟چی بود ؟چی پیش اومد؟

کی دستو بالمونو بست؟

حرمت آسمونو تو نگاه خسته مون شکست؟

حالا منو تو موندیمو دنیای خاکسترمون

با حسرت آسمون آبی بالا سریمون.

(مرضیه با قهوه همیشگی......)

چشم دگرم...

یک چشم من از درد جدایی بگریست

                                             چشم دگرم بخیل بودو نگریست

چون روز وصال شد من او را بستم

                                            گفتم نگریستی و نباید نگریست.....(مرضیه)

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 18:19 توسط مرضیه |