تبليغاتX
قهوه ی آرامش... - شمع

قهوه ی آرامش...
کسی راز مرا داند؟...


شمع آن همدم دیرینه ی من

سوختن ها را ایینه من

همه شب سوختنی چون من داشت

نه فغان داشت و نه شیون داشت..

همه شب سوختو آواز نکرد

به شکایت دهنی باز نکرد..

شمع که از سوختنش پروا نیست

 که در این سوختن او تنها نیست..

مرگ اگر اخر این ره چه اوست

نیز پروانه ی او همره اوست...

به ازان چیست که دو یار به هم رهسپارند سوی ملک عدم.

نه یکی مانده گرفتارو نژند وان دگر رفته رها گشته زبند.

شمع اشکی دو بیافشاندو بمرد روشنایی بشدو سایه ببرد..

باز من ماندمو این شامه سیاه

اه از بخت سیه کار من اه.....(مرضیه)

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 19:48 توسط مرضیه |